تفکر و پژوهش : پرواز کن پرواز
نوع عنوان فعالیت : نیمه تجویزی
مضمون : هویت، کمال
صلاحیتها : قضاوت و ارزشیابی، استدلال
زمان : ۱ جلسه
پيوست : دارد
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دانلود برگه ثبت مشاهدات درس ۲۴۷کیلو بایت 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
داستان پرواز کن! پرواز!
پرواز کن، پرواز!/ به روایت کریستوفر گریگوروسکی، مترجم محسن چینی فروشان، تصویرگر نیکلاس دالی. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1380]36[ ص. مصور (رنگی)
خلاصهي داستان::
برّه کوچولو گم شده بود و بچهها خیلی ناراحت بودند. دیروز بعدازظهر، وقتی بچهها با گله برگشتند، برّه همراه آنها نبود. پدر، بچهها را آرام کرد و برای پیدا کردن بره از کلبه بیرون رفت.
مرد کشاورز به طرف درّهای که آن نزدیکیها بود راه افتاد. با دقت دوروبر را نگاه کرد. ولی هیچ نشانی از بره کوچولو نبود.
مرد کشاورز از درّه گذشت و به جنگل انبوهی رسید. میان درختان، اطراف تپهها را هم گشت، ولی هیچ نشانی از برّه کوچولو نبود.
مرد کشاورز به کوه بلندی رسید، از دامنه کوه بالا رفت. هراز گاهی می ایستاد و برّهاش را صدا می کرد، خبری از برّه کوچولو نبود.
مرد کشاورز همچنان که از کوه بالا می رفت به شکافی رسید که آب از میان آن جاری بود. به سختی از شکاف بالا رفت تا به صخرۀ بزرگی رسید. ناگهان منظرۀ عجیبی دید: یک بچه عقاب که به نظر می رسید تازه سر از تخم درآورده است. آنجا افتاده بود. مرد کشاورز با سختی خود را به بچه عقاب رساند و او را میان دستانش گرفت. دو دل بود، اگر او را با خود می برد، ممکن بود پدر و مادرش دنبال او بگردند و اگر او را همان جا رها میکرد، معلوم نبود چه بلایی سرش میآمد. بالاخره تصمیم گرفت او را با خود ببرد و از او مواظبت کند. بچه عقاب را بغل کرد و به طرف خانه براه افتاد. در راه بارها بره کوچولو را صدا زد، ولی هیچ خبری از او نبود.
هنوز به خانه نرسیده بود که بچهها با خوشحالی از خانه بیرون دویدند و یکی از آنها فریاد زد: برّه کوچولو خودش برگشته.
مرد کشاورز از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد بچه عقاب را به آنها نشان داد و گفت ما باید از این بچه عقاب نگهداری کنیم. او را در آشپزخانه میان مرغ و جوجهها رها کرد. روزها میگذشت و بچه عقاب بزرگ و بزرگتر می شد. یک روز صبح اتفاق تازه ای افتاد ویکی از دوستان قدیمی مرد کشاورز سر زده به دیدن آنها آمد. آن دو کنار هم نشستند و از هر دری سخن گفتند. ناگهان دوست کشاورز بچه عقاب را دید و با صدای بلند فریاد زد باور کردنی نیست. یک بچه عقاب میان جوجهها؟ !
مرد کشاورز با لبخند جواب داد: او دیگر عقاب نیست، یک جوجه است. درست مثل یک جوجه غذا می خورد، راه می رود و جیک جیک می کند.
دوستش با ناراحتی گفت: به هر حال او یک بچه عقاب است. می خواهی به تو نشان دهم که او یک عقاب است؟
مرد کشاورز گفت: نشان بده ببینم.
بچه عقاب را بالای سرش برد و فریاد زد: تو جوجه نیستی، یک عقابی، پرواز کن، پرواز! پرنده بالهایش را باز کرد، نگاهی به اطراف انداخت و به سرعت به طرف زمین برگشت. مرد کشاورز، خنده بلندی سر داد و گفت: من که گفتم او یک جوجه است!
چند روز بعد دوست مرد کشاورز برگشت و فریاد زد: من می خواهم به تو ثابت کنم که آن پرنده یک عقاب است نه یک جوجه. لطفا نردبان را بیاور تا به تو نشان دهم. مرد از نردبان بالا رفت عقاب را بالای سرش نگه داشت و آسمان را به او نشان داد و آهسته در گوشش گفت: تو جوجه نیستی، یک عقابی، پرواز کن، پرواز!
ناگهان پرنده پاهایش را از هم باز کرد، بالهایش را بست و از روی بام پایین پرید و خود را به جوجهها رساند.
صبح روز بعد هنوز هوا روشن نشده بود که صدای پارس سگ، مرد کشاورز را از خواب بیدار کرد. با نگرانی بلند شد. در را که باز کرد با تعجب خود را کنار کشید و گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟
دوستش جواب داد: من را ببخش، فقط یک بار دیگر به من فرصت بده، خواهش می کنم.
مرد کشاورز که عصبانی شده بود، گفت: هنوز خیلی به صبح مانده و خواست در را بندد که دوستش گفت: فقط یک بار دیگر خواهش می کنم.
مرد کشاورز دلش نیامد خواهش او را قبول نکند. پرسید: حالا چکار باید بکنم؟
دوستش جواب داد آن پرنده را بردار و با من بیا.
مرد کشاورز با بی میلی پرنده را که در خواب خوش و عمیقی فرو رفته بود. آهسته بغلش کرد و او را به دوستش داد.
آن دو راه افتادند و در تاریکی بیرون کلبه ناپدید شدند.
مرد کشاورز از دوستش پرسید: حالا کجا می رویم؟
دوستش جواب داد: به کوهستان، همان جایی که این پرنده را پیدا کردی.
آن دو درّهها و رودخانه را پشت سر گذاشتند.
وقتی آن دو با زحمت فراوان از کوه بالا می رفتند. دوست مرد کشاورز لحظهای ایستاد و به دوستش گفت: نگاه کن زمین زیر پای ماست. چیزی نمانده به قله برسیم.
بالاخره به قله رسیدند. دوست مرد کشاورز با احتیاط و دقت، پرنده را لب صخره گذاشت و آرام در گوش او زمزمه کرد، به روبه رو نگاه کن! هر وقت خورشید طلوع کرد، توهم طلوع کن! زمین جای تو نیست. تو مال آسمانی پرواز کن! پرواز! خورشید طلایی از پشت کوهها بالا می آمد بچه عقاب بالهایش را باز کرد و به خورشید سلام کرد. مرد کشاورز ساکت بود و نگاه می کرد. همه جا آرام بود و هیچ صدایی نمی آمد. بچه عقاب سرش را بلند کرد. بالهایش را باز کرد و پرواز را آغاز کرد و کمی بعد در فضای بیکران آسمان گم شد.
او دیگر هیچ وقت میان جوجهها برنگشت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فعالیت شماره ۷ عنوان فعالیت: پرواز کن پرواز
مضمون: هویت، کمال
صلاحیتها: قضاوت و ارزشیابی، استدلال
زمان: ۴۵دقیقه
در ادبيات داستاني ما حكايات زيادي وجود دارد كه مقايسه بين دو موقعيت را براي خواننده پيش ميآورد كه از جمله آنها به داستان موش شهري و موش صحرايي، كبوتر در قفس و كبوتر آزاد و نظاير آن اشاره كرد. در همه اين داستانها ترجيح و انتخاب بين رفاه در بند اسارت و مقايسه آن با سختيهاي تامين معيشت در موجوداتي كه آزاد زندگي ميكنند، وجود دارد. در پايان اين فعاليت انتظار ميرود دانشآموزان با درگير شدن در پاسخگويي به اين قبيل سؤالات ترجيحات خود را با ديگران در ميان بگذارند و در بارهي آن استدلال كنند.
· طرح پرسشهاي مناسب و تشخيص مسئله
· پيشبيني نتايج و پيامدها و بروز رفتار خردمندانه
· شناسايي تفاوتها، شباهتها و رابطهها
· استفاده از زبان صحيح و دقيق براي توضيح ايدهها و تصميمهاي خود
· استنباط و نتيجهگيري از يافتهها
· سنجش ترجيحات، ارزيابي و به چالش کشيدن ايدهها و اعمال خود و ديگران
انتظارات عملکردي مشترک
· بررسي پديدهها و روابط بين آنها
· بررسي قوانين حاكم بر روابط بين پديدهها
· بروز عمل اخلاقي در مراودات روزانه خود
· استخراج معنا و مفهوم از تجارب خود
· جانبداري از ارزشهاي اخلاقي و ديني
مواد و وسايل آموزشي: کتاب پرواز کن، پرواز!، به روایت کریستوفر گریگوروسکی، مترجم محسن چینی فروشان، تصویرگر نیکلاس دالی. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
فرايند اجرای فعالیت:
داستان را برای دانشآموزان بخوانید. سپس آنها را با محور سؤالات زیر وارد بحث کنید.
- عقاب در پایان داستان چه تفاوتها و چه شباهتهایی با عقاب ابتدای داستان داشت؟
- اگر دوست مرد کشاورز عقاب را به کوه نمی برد به نظر شما داستان زندگی عقاب چه می شد؟
- در منزل مرد کشاورز غذا و راحتی وجود داشت اما درکوه عقاب باید برای به دست آوردن غذا و. . . تلاش می کرد. شما کدام نوع زندگی را برای او ترجیح می دادید؟ چرا؟
- آزادی با راحتی و آسایش چه ارتباطی دارد؟ ( به وجود آورنده آسایش است یا از بین برنده آن)؟
- چرا از پرواز عقاب ما هم لذت می بریم ؟
توصیههای اجرایی:----------
فعاليت تكميلي: -------------
پیوست: بالا
خدایا بابت تمام چیزهایی که به من عطا فرمودی سپاسگزارم